عضو شوید
عضویت سریع
آمار وب سایت:
بازدید امروز : 1 بازدید دیروز : 5 بازدید هفته : 14 بازدید ماه : 11 بازدید کل : 19578 تعداد مطالب : 44 تعداد نظرات : 4 تعداد آنلاین : 1
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
خدمات وبلاگ نویسان جوان
كد عكس تصادفی
جدیدترین قالبهای وبلاگ
جدیدترین کدهای نوحه برای وبلاگ
انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس
کتاب: سیره معصومان ج 3 ص 397 نویسنده: سید محسن امین مترجم: على حجتى کرمانى شیخ مفید در پایان گفتارى که از او نقل شده است مىنویسد: پس حاضران از نزد پیامبر برخاستند و تنها عباس و على بن ابیطالب و خانواده او باقى ماندند.عباس به آن حضرت عرض کرد: اى رسول خدا اگر خلافت پس از تو در میان ما باقى است، ما را بدان مژده بده و اگر مىدانى که دیگران در این کار بر ما چیره مىشوند سفارشى به ما کن. پیامبر پاسخ داد: «شما پس از من ناتوان خواهید بود.»آن گاه ساکتشد.پس آنان برخاستند و گریه کردند و از ادامه حیات آن حضرت نومید شدند.چون از حضور پیغمبر خارج شدند پیامبر فرمود: برادرم على بن ابیطالب و عمویم را به نزد من بازگردانید.پس کسى را به دنبال آن دو فرستادند و چون هر دو بر بالین پیامبر حاضر شدند آن حضرت فرمود اى عمو!آیا وصیت مرا بر عهده مىگیرى و به وعدههاى من وفا مىکنى و دین مرا ادا مىنمایى؟ابن عباس گفت: اى رسول خدا!عموى تو پیرمردى است عیالوار و تو کسى هستى که در جود و بخشش با نسیم همسنگى.تو به مردم وعدههایى دادهاى که عمویت توان برآوردن آنها را ندارد.پیامبر با شنیدن پاسخ عباس به على روى کرد و گفت: اى برادر!آیا تو وصیت مرا مىپذیرى و به وعدههاى من عمل مىکنى؟و دین مرا ادا مىکنى؟و آیا پس از من به امور خانوادهام رسیدگى مىکنى.على پاسخ داد: آرى اى رسول خدا!فرمود: پس به نزدیک من آى.على پیش رفت و پیامبر او را به خود چسبانید و انگشتریش را از دستبیرون کرد و فرمود: این را بگیر و به دستخود کن و شمشیر و زره و همه لباسهاى جنگى خود را درخواست کرد و به على داد. همچنین آن حضرت دستمالى را که در هنگام جنگ به شکم خود مىبست طلبید و چون آن را برایش آوردند به امیر المؤمنین سپرد و به او فرمود: به نام خدا به خانه خود برو. چون فردا شد، کسى را اجازه ورود به خانه پیامبر نمىدادند و بیمارى آن حضرت شدت یافت.
کتاب: سیره معصومان ج 3 ص 397
نویسنده: سید محسن امین
مترجم: على حجتى کرمانى
شیخ مفید در پایان گفتارى که از او نقل شده است مىنویسد: پس حاضران از نزد پیامبر برخاستند و تنها عباس و على بن ابیطالب و خانواده او باقى ماندند.عباس به آن حضرت عرض کرد: اى رسول خدا اگر خلافت پس از تو در میان ما باقى است، ما را بدان مژده بده و اگر مىدانى که دیگران در این کار بر ما چیره مىشوند سفارشى به ما کن.
پیامبر پاسخ داد: «شما پس از من ناتوان خواهید بود.»آن گاه ساکتشد.پس آنان برخاستند و گریه کردند و از ادامه حیات آن حضرت نومید شدند.چون از حضور پیغمبر خارج شدند پیامبر فرمود: برادرم على بن ابیطالب و عمویم را به نزد من بازگردانید.پس کسى را به دنبال آن دو فرستادند و چون هر دو بر بالین پیامبر حاضر شدند آن حضرت فرمود اى عمو!آیا وصیت مرا بر عهده مىگیرى و به وعدههاى من وفا مىکنى و دین مرا ادا مىنمایى؟ابن عباس گفت: اى رسول خدا!عموى تو پیرمردى است عیالوار و تو کسى هستى که در جود و بخشش با نسیم همسنگى.تو به مردم وعدههایى دادهاى که عمویت توان برآوردن آنها را ندارد.پیامبر با شنیدن پاسخ عباس به على روى کرد و گفت: اى برادر!آیا تو وصیت مرا مىپذیرى و به وعدههاى من عمل مىکنى؟و دین مرا ادا مىکنى؟و آیا پس از من به امور خانوادهام رسیدگى مىکنى.على پاسخ داد: آرى اى رسول خدا!فرمود: پس به نزدیک من آى.على پیش رفت و پیامبر او را به خود چسبانید و انگشتریش را از دستبیرون کرد و فرمود: این را بگیر و به دستخود کن و شمشیر و زره و همه لباسهاى جنگى خود را درخواست کرد و به على داد. همچنین آن حضرت دستمالى را که در هنگام جنگ به شکم خود مىبست طلبید و چون آن را برایش آوردند به امیر المؤمنین سپرد و به او فرمود: به نام خدا به خانه خود برو. چون فردا شد، کسى را اجازه ورود به خانه پیامبر نمىدادند و بیمارى آن حضرت شدت یافت.
کد را وارد نمایید:
تبادل لینک هوشمند برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان مامنتظرمنتقم فاطمه هستیم و آدرس entezarfaraj.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
RSS